شنبه 6 مهر 1387
سالها میپنداشتم
دوستی همچون سروی سر سبز
چهار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی چیست
من چه می دانستم
سبزه می میرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دل
من چه می دانستم
دل همه کس دل نیست
قلبها صیقلی از
آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
سخن از مهر من و جور تو نیست , سخن از
متلاشی شدن دوستی است.
و عبث بودن پندار سرور آور مهر...















